تبليغاتX
قله متروک
 
قله متروک
 
 
 

سلام
بعد از کلی غیبت و دست و پنجه نرم کردن با دیو امتحانات ، با یه غزل قدیمی در خدمتتونم:
اين شانه ها براي تو ،الوندم! آرام تكيه گاه نخواهد شد
اين دست هاي ملتهب كوچك درگير اين گناه نخواهد شد
آغوش من جزيره ي متروكه ، تو تا هميشه رود تنت جاري
با من بگو حرارت امواجت محتاج اين پناه نخواهد شد
تو ناگزير پر زدن و رفتن ، من نا گزير ماندن و جان کندن
پرواز كن كه هم قفست حتي يك لحظه سد راه نخواهد شد
تصوير جاده و چمدان تا تو در انجماد چشم ترم گم شد
كابوس تلخ اين شب هذياني تعبير خوابم ،آه ، نخواهد شد-
رؤياي بوسه ،دست تو، آغوشت، معجون زهر چشم و لب شيرين
رقصي چنين ميانه ي ميدان مست، بي گيسوان ماه نخواهد شد
در تلخ اين ترانه ي پاييزي حل شد خيال سبز غزل هايت
اين شعر بي صداي تو خواهد مرد، اين شانه تكيه گاه نخواهد شد
"مي ريزه از حوالي تن پوشت , طعم هزار ميوه ي ممنوعه
بي تو جهنمه شب اين بستر، سيب بهار، ميوه ي ممنوعه
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:9  توسط ریحانه رسول زاده  | 

سلام .

سال نو مبارک .ما هم وبلاگمونو نو کردیم .این هم یک غزل مثنوی (غزنوی)به سفارش دوستان :

روح ازل شدي كه به دنيا دميده شد

در مستي خدا تن تو آفريده شد

پس ريخت دست مايه ي اعجاز در تنت

دلشوره هاي مبهم پرواز در تنت

نيمي فرشته بودي و نيمي بشر شدي

تلفيق شاعرانه اي از خير و شر شدي

هر شب كه باد موي تو را شانه مي كند

خورشيد را هواي تو ديوانه مي كند

كندوي چشم هاي تو در قهوه حل شدند

معجون جاودانه ي زهر و عسل شدند

يك جرعه از شراب خدا ريخت در لبت

تا مست باشم از شريان هاي هر لبت

تا خنده هات داغ مرا تازه تر كنند

هر بار چشم هاي مرا شعله ور كنند

حالا نشسته اي كه ببيني چه مي كنم

با وصف اين خداي زميني چه مي كنم

بين خطوط ممتد سيگار حل شدي

تا بيت بيت مثنوي ام را غزل شدي

برف تن تورا به زمستان مي آورم

ياد تورا به اين تب سوزان مي آورم

تصوير تو به بستر من وحي مي شود

مجبور مي شوم، به تو ايمان مي آورم

آغوش باز مي كني و شعله مي كشم

تن پوش شو كه من تن عريان مي آورم

هر چهارشنبه عطر تورا تا غروب تلخ

با بادهاي بي سر و سامان مي آورم

امشب كه شهر مست غزل خواني ات سود

اندوه را به خلوت كاشان مي آورم

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 13:26  توسط ریحانه رسول زاده  | 
سلام به خوبان همیشه

 

فعلاً با یک غزل مهمانتان هستم:

 

ساعت ۱۳ بار ضربه می زند

                                       من ۱۳ سالگی ام را گریه می کنم

وتنم    بین کودکی و بلوغ

                              آتش ...

روی دست دقیقه ها رفتند٬ روزهایی که جاودانه شدند

سیزده سال بی تو تنهایی دوزخ سرد این زمانه شدند

در پس واژه واژه ی غزلش٬ طعم اندوه مرگ جاری شد

زهر شیرین بیت ها بودند شعر هایی که عاشقانه شدند

سیزده سال قله ای متروک آرزو کرد فاتحش باشی

آرزو ها شبیه مصرع گنگ سوژه ی ناب یک ترانه شدند

قصه ی سیب و راز تنپوشت ٬ مثل رویای نیمه کاره شد و

غنچه ها بی بهار پژمردند ٬ شاخه ها خالی از جوانه شدند

...

سال ها بعد٬ یک شب پاییز٬ شاعری بین دفترش جان داد

روی دست دقیقه ها مردند٬ بیت هایی که جاودانه شدند

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:7  توسط ریحانه رسول زاده  | 
 

"سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است..."

سلام

ما هم "بلگفا"یی شدیم. همیشه با نظراتتان خوشحالم کنید.

یک رباعی ،عجالتآ:

دارا بگذار مال سارا باشد

بگذار دلم همیشه تنها باشد

یک عمر به پای عشق تو می مانم

تا باشد از این معطلی ها باشد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:7  توسط ریحانه رسول زاده  | 
 
  بالا