|
قله متروک
|
||
سلام .
سال نو مبارک .ما هم وبلاگمونو نو کردیم .این هم یک غزل مثنوی (غزنوی)به سفارش دوستان :
روح ازل شدي كه به دنيا دميده شد
در مستي خدا تن تو آفريده شد
پس ريخت دست مايه ي اعجاز در تنت
دلشوره هاي مبهم پرواز در تنت
نيمي فرشته بودي و نيمي بشر شدي
تلفيق شاعرانه اي از خير و شر شدي
هر شب كه باد موي تو را شانه مي كند
خورشيد را هواي تو ديوانه مي كند
كندوي چشم هاي تو در قهوه حل شدند
معجون جاودانه ي زهر و عسل شدند
يك جرعه از شراب خدا ريخت در لبت
تا مست باشم از شريان هاي هر لبت
تا خنده هات داغ مرا تازه تر كنند
هر بار چشم هاي مرا شعله ور كنند
حالا نشسته اي كه ببيني چه مي كنم
با وصف اين خداي زميني چه مي كنم
بين خطوط ممتد سيگار حل شدي
تا بيت بيت مثنوي ام را غزل شدي
برف تن تورا به زمستان مي آورم
ياد تورا به اين تب سوزان مي آورم
تصوير تو به بستر من وحي مي شود
مجبور مي شوم، به تو ايمان مي آورم
آغوش باز مي كني و شعله مي كشم
تن پوش شو كه من تن عريان مي آورم
هر چهارشنبه عطر تورا تا غروب تلخ
با بادهاي بي سر و سامان مي آورم
امشب كه شهر مست غزل خواني ات سود
اندوه را به خلوت كاشان مي آورم
فعلاً با یک غزل مهمانتان هستم:
ساعت ۱۳ بار ضربه می زند
من ۱۳ سالگی ام را گریه می کنم
وتنم بین کودکی و بلوغ
آتش ...
روی دست دقیقه ها رفتند٬ روزهایی که جاودانه شدند
سیزده سال بی تو تنهایی دوزخ سرد این زمانه شدند
در پس واژه واژه ی غزلش٬ طعم اندوه مرگ جاری شد
زهر شیرین بیت ها بودند شعر هایی که عاشقانه شدند
سیزده سال قله ای متروک آرزو کرد فاتحش باشی
آرزو ها شبیه مصرع گنگ سوژه ی ناب یک ترانه شدند
قصه ی سیب و راز تنپوشت ٬ مثل رویای نیمه کاره شد و
غنچه ها بی بهار پژمردند ٬ شاخه ها خالی از جوانه شدند
...
سال ها بعد٬ یک شب پاییز٬ شاعری بین دفترش جان داد
روی دست دقیقه ها مردند٬ بیت هایی که جاودانه شدند
"سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است..."
سلام
ما هم "بلگفا"یی شدیم. همیشه با نظراتتان خوشحالم کنید.
یک رباعی ،عجالتآ:
دارا بگذار مال سارا باشد
بگذار دلم همیشه تنها باشد
یک عمر به پای عشق تو می مانم
تا باشد از این معطلی ها باشد
|
|